خرید بک لینک

باید بگم که الان با لب و لوچه آویزون که از پیش اون برگشتم....

دقیقا نمیدونم جواب مامانمو چی بدم؛

وقتی بپرسه: " خوش گذشت؟ "

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 7:54

هرچی فکر میکنم اون لحظه که اون حرفا از دهنت برای اولین بار بیرون اومد.... و من فقط داشتم مات و مبهوت نگاهت میکردم که تو چی داری میگی و من چی دارم میشنوم.... برای اولین بار حس کردم میخوام هرچه زودتر ازت دور شم و برم! من حتی مثل خیلی وقتا عصبانی نشدم.... فقط میخواستم برم و اون حجم از توهینی رو که به زعم تو شوخی بود، نشنوم.... و الان حتی نمیخوام دیگه به اون شخصیت فکر کنم.... چون به نظرم خیلی ترسناکه دخترک یکی یه دونه مامان و بابا، از شدت ناراحتی حرفای یکی، بخواد بغض کنه، گریه کنه.... من نمیتونم جدا از ناراحتی خودم، ناراحتی اونا رو برا خودمم ببینم! جای ترسناکش همینج

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 7:54

هیچکدوم کار اشتباهی انجام نمیدن....

در عین حال هردو حق دارن!

دقیقا همینجاهاس که زندگی سخت میشه!

امشب دوباره تجربه کردم....

این هزارراههایی که رفتیم و.... !

درست بودیمو.... !

اشتباه کردیم!

.

ممنون آقای فرهادی.... بابت اینکه سنگینی نگاهمو به قضیه آسونتر کردید... تشکر ویژه.

برچسب: فروشنده اصغر فرهادی,فروشنده اصغر فرهادی youtube,فروشنده اصغر فرهادی download, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 10:20

پیش دوستش بودیم...

گوشیمو چک کردم، بعد تبلتو چک کردم....

بعد نمیدونم چی شد، رو بهش کرد پرسید:

تو جفت شماره هاشو داری؟

که من یهو شاداب و خندان جواب دادم:

این شماره بابام رو هم داره.... چه برسه شماره های من!

و در حالیکه به صورت لمیده با غبغبش نگاه عاقلانه ای داشت؛ حرف منو تایید کرد و خندید....

پ.ن: کار از اعتماد گذشته.... فقط یه خرده جفتمون بی مسئولیتیم!

برچسب: کجای کاریم, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 18:41

من فقط یه دختربچه م که

آرزوهای بزرگی داره!

این موضوع جای زیادی از دنیا رو نمیگیره....

برچسب: همینگوی,همین خوبه,همینجوری به انگلیسی,همینا,همینطوری به انگلیسی,همین است زندگی,همینه که هست علیزاده,همین امشب میزنم ریشمو,همین یک ساعت پیش,همینه, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 16:36

باید اعتراف کنم گریه م گرفته.... باید اعتراف کنم عمری بی برنامه بودم، کاهل و نادان بودم؛ باید اعتراف کنم هیچوقت تو زندگیم تصمیم قاطع نگرفتم تا بهش عمل کنم، باید اعتراف کنم بی مسئولیت بودم و هستم، باید اعتراف کنم نامنظم هستم... باید اعتراف کنم روزی چندبار باید این متنو بخونم... باید انقدر بخونم تا اونجوری بشم که کسی نتونه به من امید واهی بده.... و من معطل و منتظر احدی نمونم! باید برنامه بریزم... باید دیگه شروع کنم رو پای خودم بایستم؛ مجال غر زدن نیست.... من میتونم.

برچسب: southwest,suicide squad,soundcloud,spotify,stranger things,staples,starbucks,sears,sprint,simone biles, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 6:23

چه اشکالی دارد اگر بگویم حوصله کلاس موسیقی را ندارم!

یا همین حوصله پایان نامه، وقتی امروز فهمیدم استاد راهنما بعد از تعیین موضوع و نوشتن پروپوزال، ظرفیت ندارد!

یا حتی حوصله بحث با مامان سر خوردن آش پرسبزی که با وضع معده م سردیم نکند!

حوصله درس و یادگیری مهارت را فعلا ندارم.... اما باید بگویم مثل مانده در راه نه راه پس دارم و نه راه پیش!

وقت اتراق کردن هم نیست....

باید بدوم، فقط دلیل این دویدن را نمیدانم!

برچسب: رو به جلو,رو به جلو رو به افق,گردن رو به جلو,فرار رو به جلو,حرکت روبه جلو,استنتاج رو به جلو,سر رو به جلو,اسمز رو به جلو,یکپارچگی رو به جلو,مهندسی رو به جلو, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 14:06

آدمی فکر میکند بعد از ازدواج از ولی ( کسره واو) و شلی ( ضمه شین) در می آید!

اما هیچ درکی از گیر کردن (stuck in english) بیش از حد بعد ازدواج ندارد....

به گمانم ازدواجهای سفید مرسوم شده، این درگیریها را کمتر دارد....

پ.ن: دیگه ته تهش شغل طرفین یه جوری باشه ماموریت زیاد داشته باشه، اصطکاک روابط کم شه!

برچسب: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست,رقصی چنین میانه میدانم آرزوست گنجور,رقصی چنین میانه میدان آرزوست,رقصی چنین میانه ی میدانم,رقصی چنین میانه میدان مذاکره,رقصی چنین میانه میدانم آرزوست دانلود, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 5:30

آدمی اصلا نمیفهمد دقیقا کی و کجا دل و دماغش کش آمدند و شل و وارفته پخش زمین شدن.... و این برای من عجیب عجیبه! اگه بخوام بهترین دوره زندگیمو تکرار کنم، مسلما ۴ سال کارشناسیه.... شاد، رها، هرغلط و درستی رو مث بز اخوش انجام میدادم.... با بهترین بچه ها همگروه و همکلاسی بودم.... یه روز درکه، یه روز فرحزاد، یه روز گلابدره... یه روز کردان، یه روز کن! ماشین داشتم، مسافرت خارجی تنها میرفتم، رستوران ایتالیایی تو مرزداران پاتوق من بود با آدمهای مختلف!( انقد نرفتم اسمش فراموشم شده!!) ولی حقیقتشو بخوام بگم همین الان رو هم که با گرفتگی گردن رو تخت دراز کشیدم دوست دارم!، ای

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 5:30

تماس با شما،

توسط مشترک مورد نظر شما،

امکانپذیر نیست!

لطفا اصلا تماس نگیرید!!

پ.ن: مرسی، اه !!!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

به من میگه تو یه روده راست توو شکمت نیست... ! جالبه، چون من به مشتریا هم دروغ نمیگم، چه برسه این! وقتی اینو بهم میگه، نه تنها ناراحت نمیشم؛ بلکه ریز از ته دل میخندمو میگم چرا این حرفو میزنی؟! شاید دلیل این برنخوردن همین باشه که واقعا دروغ نمیگم! پیچوندن و جواب سربالا دادن چرا.... یعنی نه راست، نه دروغ! اما دروغ نه! یاد اون ضرب المثل افتادم: فحشو بندازی زمین صاحابش برمیداره!! من قضیه رو برنداشتم از رو زمینو خندیدم! پ.ن: لذت میبرم اینجوری انتقام شیرین ازت بگیرمو برات علامت سوال پیش بیاد! و وقتی زنگ میزنی، بدون سلام بگی .... خانوم پیش کدوم دوسپسرشون بودن؟! و م

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

هیچوقت چنین لحظه ای به نظرم نمیومد؛

که بدونم یه نفرو دوست دارم و بی پروا اینو تو گوشش فریاد بزنم....

با علم به اینکه بدونم درصد کمی احتمال داره اون مال من باشه!

یعنی به سمت صفر تقریبا...

و از این بابت ناراحت نباشم! :-O

حتی از پررو شدنشم نترسم... و تلاشی هم برا بدست آوردنش نشون ندم؛

بگم من فقط تورو دوست دارم، اما تو اگه منو بخوای میتونی پیشقدم شی؛

اگرهم حال پیشقدم شدن نداری، من به بهتر از تو و خوشبحالتر از تو فکر میکنم که پیشقدم میشه!

و از این بابت ناراحت نیستم!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

همانا به اندازه ای دهان سرویس کنید که طرف بفهمد شما هم میتوانید دهان سرویس کنید!

.

.

.

کژ ندهید ماجرا را....

مردها قدرت بیان بالایی ندارند، آرامتر از صدای گریه شما میروند!

برچسب: دوست من دوستت دارم,من دوستمو دوست دارم,من دوست دارم تو دوستم داری, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

یکی از مزیتهای داشتن دو فرزند اینه که با این یکی حرفت میشه،

زنگ میزنی اونور دنیا، با اون صحبت میکنی؛

با اون حرفت میشه، با این یکی درددل میکنی!

کلا مادرجان یه جوری تقسیم وظایف میکنن، خدای نکرده به کسی برنخوره!

حالا شما حساب کن، بیشتر از دوتا فرزند چقد نعمته!

بیخود نیست معظم له تاکید دارن رو موضوع!!!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

دلم یه برنامه زندگی ای میخواد که نوشتن توش جا خوش کنه....

برچسب: اعترافات,اعتراف,اعترافات ذهن خطرناک من,اعترافات القديس اغسطينوس,اعترافات جعفر شفیع زاده,اعترافات زن سعید اسلامی,اعترافات ژان ژاک روسو,اعترافات یک جنایتکار اقتصادی,اعترافات شخصية, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:50

بهش احساسمو از دست دادم....

میدونم خودش اینطور میخواست و موفق هم شد!

منم ذره ای احساس ناراحتی ندارم از این موضوع....

با هم حرف میزنیم.... گپ میزنیم.... گفتگو میکنیم....

بدون بحث، بدون غرض، بدون دلگیری!

دیگه قلبم نمیزنه براش.... دیگه تپش قلبی ندارم وقتی باهاش حرف میزنم...

به عنوان یه دوست معمولی دوسشم دارم، ولی امیدی بهش ندارم!

برچسب: ولما,وليد توفيق,وليد الشامي,ولايات امريكا,ولاية بطيخ,ولاد رزق,وليد الجفالي,ولز,ولاية كنتاكي,ولد فضة, نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:49

میگن آدما وقتی میخوان برن مهربون میشن...

از اینهمه صبوری و بی تفاوتی خودم نسبت بهش متعجبم!

انقدر ناامید شده که گمان نمیکنم کاری برای نگهداشتن من انجام بده....

با این حال و با علم به این موضوع، از هر موقعی خوبتر شدم!

شاید برای اینکه میدونم دارم میرم و دیگه بی توقع شدم و دوست دارم همیشه از من خوبی به یادش بیاد!

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:49

صفحه بندی